قصه دختر کوچولویی که به آرزویش رسید |  دسته‌گلی برای شهید جمهور
  • کد مطالب: ۴۱۶۰۵۴
  • /
  • ۳۰ ارديبهشت‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۵:۲۸

قصه دختر کوچولویی که به آرزویش رسید | دسته‌گلی برای شهید جمهور

طیبه ثابت
نویسنده طیبه ثابت
آن رو‌ز، هوای اردیبهشتی غنچه‌های باغچه را شکوفا کرده بود. دختر کوچولو چند شاخه گل رز بزرگ و زیبا از باغچه‌شان چیده بود که مادر صدا زد: «زینب جان بیا این روسری قشنگت را که می‌خواستی پیدا کردم.»

آن رو‌ز، هوای اردیبهشتی غنچه‌های باغچه را شکوفا کرده بود. دختر کوچولو چند شاخه گل رز بزرگ و زیبا از باغچه‌شان چیده بود که مادر صدا زد: «زینب جان بیا این روسری قشنگت را که می‌خواستی پیدا کردم.»

زینب با خوش‌حالی پیش مادر رفت و لباس پوشید و رو به بابا گفت: «با این روسری و چادرم قشنگ شدم. نه؟» بابا لبخندزنان جواب داد: «ما‌شا‌ا...! مثل فرشته‌ها شدی دخترم برویم که دیر شد.»

زینب کوچولو دوباره روسری و چادرش را مرتب کرد و دست کوچکش را به دست بابا داد و زود راهی شدند. قرار بود آن روز رئیس‌جمهور برای دیدار مردمی به شهر قم بیاید.

در کوچه و خیابان و چهارراه‌هایی که در مسیر عبور ماشین آقای رئیسی بود، جای سوزن انداختن نبود. همه‌جا پر بود از مردمی که می‌خواستند رئیس‌جمهور محبوبشان را ببینند.

زینب کوچولو هم مانند بقیه مردم خیلی خوش‌حال بود، او به دسته‌گلی که برای آقای رئیسی چیده بود، مرتب نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. دلش می‌خواست وقتی آقای رئیس‌جمهور را دید، جمله‌ای را که چندین بار با خودش تمرین کرده بود را به او بگوید:

«سلام آقای رئیسی. خیلی خوش اومدین. من خیلی دوستتون دارم. این دسته گلم برای شما آوردم و خواستم بگم شما رو همیشه از تلویزیون می‌بینم که همش به فکر مردم هستین. آقای رئیسی خسته نباشین. خدا قوت.»

زینب کوچولو آقای رئیسی را خیلی دوست داشت زیرا بارها در اخبار تلویزیون دیده بود که آقای رئیس‌جمهور، روز و شب و همه‌جا به فکر حال مردم بود.

از قاب تلویزیون دیده بود که برای پیشرفت ایران کارخانه‌های تعطیل شده را دوباره راه می‌انداخت و کارگرها برایش صلوات می‌فرستادند‌. دیده بود که از مردم رنجدیده و محروم خبر می‌گرفت و با کمک‌هایش لبخند به لب همه می‌آورد.

دیده بود که وقتی سیل و اتفاقات سخت می‌افتاد، مانند یک بابای مهربان سریع به دل میدان می‌زد تا کاری بکند و مشکل حل شود. او خودش را خادم مردم می‌دانست‌.

برای همین چیزها بود که زینب می‌خواست به او بگوید مانند همه مردم دوستش دارد‌. سرانجام لحظه‌ای که زینب انتظارش را می‌کشید، رسید. میان جمعیت شور افتاد.

زینب می‌خواست جلوی صف مردم استقبال‌کننده برود، اما وقتی خودش را میان دریایی از موج محبت مردم ماهی کوچکی دید‌، داشت ناامید می‌شد.

اشک‌هایش مانند مروارید روی صورتش می‌ریخت. دوباره با بغض در گلو گفت: «من می‌خوام آقای رئیسی رو ببینم... من می‌خوام این دسته گل رو بهش بدم.»

رئیس‌جمهور مهربان که گریه‌های زینب کوچولو را دید، دلش نیامد او غمگین باشد. برای همین از محافظش پرسید: «چرا این دختر کوچولو گریه می‌کنه؟»

مأمور جواب داد: «حاج آقا می‌خوان شما رو ببینن.»

رئیس‌جمهور گفت: «پس ماشین رو نگه دارین.» ماشین اسکورت رئیس‌جمهور از حرکت ایستاد.

یک مأمور با لبخند در ماشین را برای زینب باز کرد. زینب هیجان‌زده بود و باورش نمی‌شد که می‌تواند از نزدیک رئیس‌جمهور رئیسی را ببیند. در آن لحظه صورت مهربان آقای رئیس‌جمهور مانند خورشید می‌درخشید.

زینب کوچولو لبخند زد و مثل دختری که با محبت به پدرش سلام می‌کند، مؤدبانه سلام کرد و بعد هم دسته‌گل را به طرف رئیس‌جمهور گرفت و گفت‌: «بفرمایین این دسته گل‌ برای شماست.»‌‌

رئیس‌جمهور مهربان‌، پدرانه دستی بر سر زینب کوچولو کشید و دسته‌گل را از او گرفت و گفت‌: «دست شما درد نکنه دخترم. ممنون. خدا شما رو حفظ کنه.»

این جملات، آن‌قدر آرامش‌بخش بودند که همه خستگی انتظار را از دل زینب کوچولو پاک کردند. مردم این لحظه‌ی با‌شکوه را تماشا کردند.

همان‌طور که یازده روز بعد وقتی هلی‌کوپتر آقای رئیس‌جمهور دچار سانحه هوایی شد و سقوط کرد و ایشان و همراهانشان به شهادت رسیدند، دوباره زینب کوچولو با دسته‌گلی آمد تا با او خداحافظی کند.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.